تبليغاتX
خوابــ‌ها

خوابــ‌ها

همه‌خوابــ‌یم،خوابـــ‌خوش‌زمستانی



یاد گرفته ام آدم وقت ناراحتی و عصبانیت، لال شود به نفعش است.

سنگینی بغضش هر قدر که میخواد باشد.



+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت20:47توسط ¸امیر ¸ | |

نمیدانم...

حس تلخی که اسم ندارد.

امروز با تمام بی مرز قفسان

همزاد پنداری میکنم.


+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت22:2توسط ¸امیر ¸ |

- به من اعتماد داری؟

-نه

-ریسک کن

-[مکث]

-خداحافظ


پ.ن:وقتی یک آدم زبان نفهم تخم سگ بی شعور میخواهد برایت تعیین تکلیف کند...علی فحش درست و حسابی پلیز!

تنهایی فحشش نمیاد. :|

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت18:15توسط ¸امیر ¸ |


نه میشود بگویم چه حس بدی...  نه میشود حس دلنشین نامیدش...حس کوچکتر بودن را...

از خانه شروع شد، کوچک خانه بودم اما آن زمان زیاد حالیم نبود...سال اول مدرسه خوب بود، سال دوم هم... ولی سوم دبستان را که جهشی خواندم شروع شد! همه آفرین میگفتند و من از نگاه های تحسین برانگیزشان خوشم می آمد... غافل ازینکه این نباید راه من می شد!

درست روز اول مدرسه، وقتی بچه های کلاس چهارم ، گفتند تو مال این صف نیستی... برو صف سومیها... شروع شد!... دوره ای که ضعیفتر بودن را به من تحمیل کرد.

هنوز هم تمام نشده.

َ



پ.ن بی ربط : چقدر فیلم بازی کردن لازم است تا به کسی حالی کنی "برایم مهم نیست!". 

پ.ن بی ربط: گاهی که با اخلاق گـَندَم، کسی را ناچار میکنم به من دروغ بگوید، از خودم حالم به هم میخورد.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت22:34توسط ¸امیر ¸ | |




به نظرم مزخرف ترین سوالی که از خدا میشود پرسید این است که : چرا من!؟ چرا این بلاها به سر من آمد؟ مگر من چه کرده بودم؟

اگر ببینمش!... آنقدر سوال دارم...که مطمئنم این یکی اصلا" یادم نمی آید.

یکی از سوالهایم حتما" این خواهد شد : چرا این


پ.ن: ...

پ.ن: عادت بدی دارم که پستهایم را بعد از ارسال خیلی! ویرایش میکنم.



+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت23:4توسط ¸امیر ¸ | |